حنین



شکست را من نخواهم پذیرفت، ونه همچنین کسانی که من دوست دارم. فرزندان من دوستان من. ما دیگر مثل بچه ها نیستیم که می باید آنچه را در آرزوی آنند در دست خود داشته باشند.ده سال بیست سال صد سال برای اراده ما به حساب نمی آید. ما اگر بدانیم چه چیز درست است و باید باشد همچنین می دانیم که این چیز خواهد بود.آن چه در جان ما ثبت شده است همین خود سرنوشت است.با زندگی ما با مرگ ما به تحقق می پیوندد و خدا کند که من باز بتوانم آن قدر زنده بمانم که جانم را در راه آن فدا کنم!

این ها نقل قول از سر کار خانم "جان شیفته است" در گفتگو با عاشق هجران گزیده اش آقای ژولین!

انگار سید علی حسینی ای است که دارد حرف می زند با سید حسن نصرا.!


جان شیفته آوردگاه اندیشه و عمل است این یک عملگرای فطری ای است که اندیشه به او قوت می دهد. آن یک اندیشه ورزی است که کلمات بازیچه هایش هستند و عمل آرزوی دست نیافتنی اش.هر دو راستگو و نترس .هر دو در صمیم جان با دروغ و ترس آشنا

و من بچه مسلمان که به تماشا نشسته ام نمی توانم از افزودن اکسیر ایمان به تقلاهای ارواح در شیشه حبس شده ی این اندیشمندان و عمل ورزان نیکو سرشت خود داری کنم.خود رومن رولان هم نمی توانست! او چندبار حتی نزدیک بود از فرط اشتیاق یک نطفه  از ایمان به مریم باکره مانده از ایمان و ایدئولوژی رمانش تلقیح کند! 

من نشسته ام و چهار چیز در هم پیچنده ی از هم جدا را می بینم که برقراری اعتدال بینشان پیر امتها و تاریخها و تمدنها را در آورده است.که امامها را کشته است  و یا تیغ در گلو و خار در چشم زنده نگاهشان داشته است.

یک: نظم حاکم

دو: آرمانطلبی علی رغم نظم حاکم

سه: ایمان به آرمانهای حقیقی

چهار: محافظت از ایمان توده ها در مقابل بازی بزرگان

این چهارتا در حوزه اجتماعی هستند و اما در حوزه فردی می بینم که:

یک:اندیشه ی صائب در درون  

دو: ایمان استوار به حقیقت آرمان

سه : اراده عمل در بیرون 

چهار: علم به گذشته و اشراف به آینده

باید با هم به اعتدال برسند اما کو اعتدال

آیا من صفات امام را برنمیشمرم؟ آیا دارم به این نتیجه نمی رسم که هر فرد از امت باید امامی باشد و بین این چهار به اعتدال درستی رسیده باشد تا امام امت را بتواند پیدا کند؟

آیا این مساله بغرنج کل تاریخ نیست؟ آیا این همان چیزی نیست که خمینی و امت خمینی چهل سال پیش خود را بر آن می دیدند که  سرانجام محققش کنند؟

چقدر نمی دانم! چقدر نمی توانم! چقدر نمی فهمم! چقدر نمی بینم

باید دانست وگرنه شخص می میرد. خلا تاب نمی آورد. اگر گفتی گنداب ایدئولوژی را دور می زنی زیاد دور نرو که باز پایت را از هر جا برداری درون ایدئولوژی دیگری خواهی گذاشت!


روزی روزگاری دوبازرگان شامی یک منزلی مدینه از تشنگی داشتند تلف میشدند وقتی ملایکه ی رخ پوشیده بهشان آب رساندند یکیشان که از همه نیکو جمال تر بود به سخن در آمد که من غلام حسین بن علی هستم.بازرگان شامی به خاطر عشق ش به داشتن چیزهای ناب. رفت به نزد حسین بن علی و با هزارهزار دینار خواستار غلام او شد. و در شرم و امتناعی که توی چهره حسین دید رنجش شیرین معشوقی از عاشقش را دید اما توی  تفسیرش درماند به قدری که رهگذری کنارش کشید و گفت آن کس که خواهنده ی اویی ابالفضل العباس است برادری که همیشه خودش را غلام برادرش میداند. این نمیدانم چه بود آنقدری بود که مشغولم کرد همانطوری که رمانهای واقعی و در زندگی تنیده مشغولم می کنند. این است آن معرفتی که بعد از یک عمر حسین حسین کردن هنوز هنوز تشنه اش هستیم. تشنه در حد مرگ.جای مطهریها خالی است تا گریبان این رمان با شکوه را از دست نماد پردازیهای بت گنانه از دست تاویلهای مرده و منجمد از دست عزاداریهای جامانده پشت حجابهای ظلمت برهاند. درد داشت که هنوز توی پارک دانشجو برای قاسم حجله بسته بودند هنوز حرفهای نه نه قمری هیچ در هیچ…ای وای دردش فریاد می خواهد. اگر غربت امام به پایان رسیده بود زمین،از امام زمان در حجاب نبود …حالا که،این غربت هست، انقدر که زمین و زمان را می شود چاک داد از شدتش  اینقدر که نامه حسن به حسین که سفارش قاسم را تویش کرده بود هنوز طنین دارد هنوز من الغریب الی الغریب حرفها و نامه ها رد و بدل می شود و ما در حجاب مانده های ظلمات مدرنیسم وسط پارک پاتوق قوم لوط کار بهتری نداریم که یک نامزد نر برای قاسم درست کنیم ‌و سوزم سوز وای از جدایی سر بدهیم واین غم خفه مان

نکند که عجب وضعی پیش آمد برای امام که هر چه در روزگار داشت را نصف روز بیشتر نتوانست جلوی روزگار جولان بدهد با آن همه صبر وتدریجی که در کار میدان فرستادن عناصر وجودی انقلابش داشت. چرا آدم این همه را نخواند و در کلاس پیش دبستانی این شبیه در کردنهای بچه گانه بماند؟ آه  که اگر سواد داشتیم در تاریخ خیلی می خواندیم. سواد که هیچ اگر چشم داشتیم در این رمان عظیم در این کتاب الله قویم می خواندیم که غربت ادامه دارد و آن وقت پای این سفره لقمه ها را درشت تر برمیداشتیم برای ساعت تغذیه نسلهای طفلکی بعدی هم بر میداشتیم. یا حسین جمال خودت را عشق است کاسه ما را تا صدسال دیگر خودت پر شراب کن. ما با غم تو به کجاها که میخواهیم برسیم. ما با غم تو به آن دولت کریمه ای میخواهیم برسیم که سرانجام تو و لبخندت آنجا نشسته اید وه که چه ها می کنید. ما را برسان لقمه برای صد سال دیگر

 


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
دانلود فیلم با لینک مستقیم اقتصاد مقاومتی و تجارت جهانی آریافن پایان نامه ساندویج پانل گردشگرم اللهم عجل لولیک الفرج بحق زینب کبری سلام الله علیها محصولات ارگانیک سلامتی زیبایی، تناسب اندام بر پایه آلوئه ورا و موم زنبور عسل سوپاپی فروش پایان نامه مقاله گزارش کارآموزی پروژه تحقیق طرح توجیهی